با سلام خدمت تمامي دوستانم
اين مطلبو بعد از چند وقتي كه نبودم مينويسم
من براي چند وقتي كارام زياد شده كلاس هاي دانشگاه از يك طرف وامتحانات هم از طرف ديگر
با عرض پوزش به دليل نداشتن عكس من رم گوشيم را دادم ريكاوري اما انگار درست بشو نيست
و نميتوانم عكس هاي جديد از اطراف به شما بدهم
ولي با مطالبي خوب ميخواهم به روز كنم
وقتي اولين باران مشتي كه در تهران باريد را به چشم ديدم با خودم گفتم خدايا شكر
ولي يك كم مردونه تر گفتم گفتم خدايا (دمت گرم حال دادي به ما تهراني ها)ببخشيد
بعد از باران سيلي كه به راه افتاد در خيابان ها جاري شد
نميدونستم از باران شكايت دارم يا از شهرداري
ساعت 9يا 10شب بود براي بنزين زدن وكاري با خواهر زادام رفتيم بيرون با ماشين
تو صف پمپ بنزين شريعتي بوديم اگر كساني اين پمپ بنزيم معروف شلوغ را ميشناسن
ميدونن كدوم را ميگم
پسري 18ساله ديديم كه دارد ميزند به شيشه ماشين شيشه را كشيديم پايين
حرف هايي را زد من هم به دلم راست اومد كميش را ميگم از كيفش را زدن ولش كنيد
گفت 4روزه كه تهرانم براي كار اومدم فقط يك كارت بسيج داشت و اونو ميخواست امانت
بده به هر ماشيني كهاين كارتو نشون ميداد كسي بهش اعتنا نميكرد بهش ادرس امام زاده صالح
رو داده بودن بهش گفته بودم كه ميتوني از اونجا كمك بگيري ولي كسي بهش هيچ كمكي نداده بود
پياده اومده بود تا اين پمپ بنزين شلوغ صداي شكمش هم به گوش ميرسيد با اب خود رو سير كرده بود
لباسش هم يك لباس استين كوتاه ويك باراني جين ساده بود
گفت كه حاظرم براي پول كار كنم تا خرجي سفرم را براي ابادان پيدا كنم وبرگردم ابادان
با توبوس كه بليط حدود 6800تومان است يعني فقط لنگ اين مقدار پول بود
گفت بيا بقل ماشينتونو بشورم كارتمو براتون امانت ميگذارم
بعد برتون پول ميفرستم كارت را مغايرت دادم مال ابادان و عكس هم عكس پسر با مهر شده بود
و پرس شده قبول كرديم به هر صورت كه اشك هم در گونه هاش جمع شده بود قبول كرديم و
خواهر زاده ام يك 5هزار توماني به او داد هر كاري كرد كه ما بيايم بقل وماشينو برامون بشوره
قبول نكرديم تو اون سرما هر كاري كرد كه كارت امانت بگذارد قبول هم نكرديم
فقط بهش گفتيم برامون دعاكن همينو بس
رفت ديديم كه به ماشين جلويي رفت ماجرا را براي ماشين جلويي گفت حتي 5توماني را هم
نشون دادوبا دست ما را گفت طرف در حين گفتن حرفاي پسر شيشه را بالاداد رفت تا اول صف
برگشت كه از ما پايين تر هم برود وماجرا را بگوييد شايد
كسي يك 1800توماني به بدهد كه پول بليطش جور شود حالا لنگ 1800تومان بود يك صف طولاني را
رفتو امود حالا ما نزديك به جايگاه شده بوديم گفت هيچ كس مرام شما را ندارد
با اولين اشكي كه از چشمانش جاري شد به جلو نگاهي كرد هيچ كس انگار كه نه انگار
بهش گفتم خداوكيلي اگه يكي اين پولو بهت بده چي كار ميكني ؟
گفت يك لحظه هم تو تهران لعنتي نميمونم بر ميگردم ابادان
بازهم ديدم كه واقعيت را ميگويد
از اين گونه ادم ها به من زياد خورده ولي اين فرق داشت قبول كرديم ويك2000توماني بهش داديم
بعد از كلي تشكر و.... راهش را گرفت به طرف جنوب راهي شد
كمي هم از دورا دور دنبالش هم رفتيد بدون اين كه طرف ماشيني يا كسي برود
سرش را پايين انداخته و ميرود كم كم از ما دور ميشود
ما هم راهمان را گرفتيم رفتيم دور بزنيم اين دور زدم ما هم كشيد به دربند
ساعت 12شب شده رفتيم تو يكي از اين مغازه هاي ساده يك نفر هم اشنا هست ولي
انتهاي جاده پياده دربند است
و حال نداشتيم تا اونجا بريم جاتون خاي تو يكي از اين كافه ها رقتيم چايي با نبات امد خورديم
حوس باقالا كرديم گفتيم بوخوريم من هم قبول كردم خواهر زاده ام گفت كه 2تا باقالي بيار
نامرد انقدر نمك هم زده بود فلفل هم روش با گلپر هم تزئين كردهبود
ما هم با ميل كامل ياعت 12نيم شب نفري 300گرم باقالا معلوم نبود چي بود رو خورديم
ساعت حالا 15چهل دقيقه شده پاشديم برم دم در حساب كنيم خواهر زاده ام چترورو من باز كرد
و من هم حساب كردم
چشمتون روز بد نبينه باقالا هر پرس 2500تومان چايي 4000تومان نبات شاخه اي 500تومان
در كل 10000تومان براي اين دو قلم جنس پياده شدم
اين براي بيكاري از خودم خاطره يك شب بدبختیمو براتون تعريف كردم كه عدالت همجا وجود دارد
اجازه ندهيد كسي چترو روي شما باز كند وگرنه مثل من بدبخت ميشويد
خيلي ممنونم از اين كه يك روز از خاطرات منو خونديد اين خاطره مال دوشنبه همين هفته است
موفقو پيروز باشيد
به اميد ديدار همگي شما دوستان