![]() |
![]() |
|
| خداوند به دستهای پاک می نگرد نه به دست های پر |
|
به نام خداوند افريننده فلك و ادم و جن و فصل هاي زيباي سال تو اين چند روز با بارش زود رس برف در روزهاي اخر پاييز به منو بقيه نشان داد كه يك زمستان خوب و عالي در راه است . چه زيبايي هايي كه زمستان با خود مياورد شادي هايي كه زمستان با خود مياورد چه سرمايي كه با خود نمياورد ياد بچه گيام افتادم با بارش اولين برف تو جنگل هاي لويزان با دوستام يا با خانواده براي ديدن وبازي كردن تو اين جنگل ها ميرفتيم نه در حال حاضرهم هم ميرم ولي خودم يا با دوستام منطقه ساكتي است و من هم خيلي وقتا سكوت را خيلي دوست دارم هر وقت گوشام از صدا زيادي پر شود ميرم اونجا خيلي عاليه فكر كنيد تو يه جنگل زير بارش برف روي صندلي يخ زده بشينيد و از سكوت اطراف چقدر راحت ميتونيد با خود فكر كنيد حتي به اسمون نگاه كنيد يا شايدم برف بازي كنيد من عاشق اين كارم وهر وقت بتونم ميرم روي يه صندلي خلوت يه گوشه تو اين مكان ميشينم به ادما نگاه ميكنم به شادي ها نگاه ميكنم به برف كه نماي زيبايي به اطراف ميده نگاه ميكنم خيلي وقتا هم كه با خودم دوربين ميبرم عكس هايي هم همينجوري ميگيرم اينا رو براي مقدمه گفتم : دوستاي خوبم خيلي ها تو اين روزا سر پناه خوبي ندارن غذايي براي خوردن ندارن پوشاك مناسبي براي پوسيدن ندارن حالو هواي خوبي تو اين روزاي زيبا ندارن براي من گفتن اين حرفا راحته ولي عمل به اونا سخته بيايد با هم به هر صورتي كه شده به اين افراد كه تو همين جامعه با ما زندگي ميكنن كمكي كنيم اين روزا براي ما كه راحت ميخوريم وميخوابيم خيلي خيلي زيباست ولي براي اين گونه افراد روزاي سختيه واميد به پايان ان دارن اميد به ان روز كه همه با هم دست در دست هم دهيم تا ايراني زيبا با زمستوني زيبا داشته باشيم عید غدیر خم مبارک و یلداتون به خوشی موفقو پيروز باشيد به اميد ديدار همگي شما دوستان خوبم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 1:56 توسط مهران ده نمکی |
|
|
باسلام خدمت تمامی دوستان
دیروز به امید خدا فیلم برداری بازیگران اصلی فیلم به پایان رسید وتا فردا پنجشنبه کل کار تمام میشود با یک قدر دانی از کارکنان به پایان میرسد امید وارم که این کار هم از زیبا ترین کارهای سینمای ایران باشد و با یاری شما مردم ایران زمین درجه خود را پیدا کند امید به دیدار همگی شما دوستان در سینما ها ویاری شما و رو کم کنی خیلی ها که برای این کار دوست دارن مشکل به وجود بیارن و خیلی ها که دوست ندارن کار موفق باشد به امید آن روز موفقو پیروز وپاینده باشید به امید دیدار همگی شما دوستان خوبم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:52 توسط مهران ده نمکی |
|
|
شعری بسیار زیبا پر از مفهوم
این شعر را یکی از دوستان با لحن خود گفته ومن هرانچه که فهمیدم براتون مینویسم به خوبی خود ببخشید این روزا نون تو دروغه گرد راستی تو اشک چشمه تو چشا یه دنیا خوشی ولی دل بی فروغه یکی تاخرخره سیره یکی پی یه لقمه گیره یکی توپیری پر ازشور یکی تو جونی پیره عده وصل وصالن عده ای از دنیا دورن عده ای غرق خیالن عده ای فرق چالن ولی قه قه همه بلنده ولی باور کن که به ظاهره
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:53 توسط مهران ده نمکی |
|
|
با سلام خدمت تمامي دوستانم اين مطلبو بعد از چند وقتي كه نبودم مينويسم من براي چند وقتي كارام زياد شده كلاس هاي دانشگاه از يك طرف وامتحانات هم از طرف ديگر با عرض پوزش به دليل نداشتن عكس من رم گوشيم را دادم ريكاوري اما انگار درست بشو نيست و نميتوانم عكس هاي جديد از اطراف به شما بدهم ولي با مطالبي خوب ميخواهم به روز كنم وقتي اولين باران مشتي كه در تهران باريد را به چشم ديدم با خودم گفتم خدايا شكر ولي يك كم مردونه تر گفتم گفتم خدايا (دمت گرم حال دادي به ما تهراني ها)ببخشيد بعد از باران سيلي كه به راه افتاد در خيابان ها جاري شد نميدونستم از باران شكايت دارم يا از شهرداري ساعت 9يا 10شب بود براي بنزين زدن وكاري با خواهر زادام رفتيم بيرون با ماشين تو صف پمپ بنزين شريعتي بوديم اگر كساني اين پمپ بنزيم معروف شلوغ را ميشناسن ميدونن كدوم را ميگم پسري 18ساله ديديم كه دارد ميزند به شيشه ماشين شيشه را كشيديم پايين حرف هايي را زد من هم به دلم راست اومد كميش را ميگم از كيفش را زدن ولش كنيد گفت 4روزه كه تهرانم براي كار اومدم فقط يك كارت بسيج داشت و اونو ميخواست امانت بده به هر ماشيني كهاين كارتو نشون ميداد كسي بهش اعتنا نميكرد بهش ادرس امام زاده صالح رو داده بودن بهش گفته بودم كه ميتوني از اونجا كمك بگيري ولي كسي بهش هيچ كمكي نداده بود پياده اومده بود تا اين پمپ بنزين شلوغ صداي شكمش هم به گوش ميرسيد با اب خود رو سير كرده بود لباسش هم يك لباس استين كوتاه ويك باراني جين ساده بود گفت كه حاظرم براي پول كار كنم تا خرجي سفرم را براي ابادان پيدا كنم وبرگردم ابادان با توبوس كه بليط حدود 6800تومان است يعني فقط لنگ اين مقدار پول بود گفت بيا بقل ماشينتونو بشورم كارتمو براتون امانت ميگذارم بعد برتون پول ميفرستم كارت را مغايرت دادم مال ابادان و عكس هم عكس پسر با مهر شده بود و پرس شده قبول كرديم به هر صورت كه اشك هم در گونه هاش جمع شده بود قبول كرديم و خواهر زاده ام يك 5هزار توماني به او داد هر كاري كرد كه ما بيايم بقل وماشينو برامون بشوره قبول نكرديم تو اون سرما هر كاري كرد كه كارت امانت بگذارد قبول هم نكرديم فقط بهش گفتيم برامون دعاكن همينو بس رفت ديديم كه به ماشين جلويي رفت ماجرا را براي ماشين جلويي گفت حتي 5توماني را هم نشون دادوبا دست ما را گفت طرف در حين گفتن حرفاي پسر شيشه را بالاداد رفت تا اول صف برگشت كه از ما پايين تر هم برود وماجرا را بگوييد شايد كسي يك 1800توماني به بدهد كه پول بليطش جور شود حالا لنگ 1800تومان بود يك صف طولاني را رفتو امود حالا ما نزديك به جايگاه شده بوديم گفت هيچ كس مرام شما را ندارد با اولين اشكي كه از چشمانش جاري شد به جلو نگاهي كرد هيچ كس انگار كه نه انگار بهش گفتم خداوكيلي اگه يكي اين پولو بهت بده چي كار ميكني ؟ گفت يك لحظه هم تو تهران لعنتي نميمونم بر ميگردم ابادان بازهم ديدم كه واقعيت را ميگويد از اين گونه ادم ها به من زياد خورده ولي اين فرق داشت قبول كرديم ويك2000توماني بهش داديم بعد از كلي تشكر و.... راهش را گرفت به طرف جنوب راهي شد كمي هم از دورا دور دنبالش هم رفتيد بدون اين كه طرف ماشيني يا كسي برود سرش را پايين انداخته و ميرود كم كم از ما دور ميشود ما هم راهمان را گرفتيم رفتيم دور بزنيم اين دور زدم ما هم كشيد به دربند ساعت 12شب شده رفتيم تو يكي از اين مغازه هاي ساده يك نفر هم اشنا هست ولي انتهاي جاده پياده دربند است و حال نداشتيم تا اونجا بريم جاتون خاي تو يكي از اين كافه ها رقتيم چايي با نبات امد خورديم حوس باقالا كرديم گفتيم بوخوريم من هم قبول كردم خواهر زاده ام گفت كه 2تا باقالي بيار نامرد انقدر نمك هم زده بود فلفل هم روش با گلپر هم تزئين كردهبود ما هم با ميل كامل ياعت 12نيم شب نفري 300گرم باقالا معلوم نبود چي بود رو خورديم ساعت حالا 15چهل دقيقه شده پاشديم برم دم در حساب كنيم خواهر زاده ام چترورو من باز كرد و من هم حساب كردم چشمتون روز بد نبينه باقالا هر پرس 2500تومان چايي 4000تومان نبات شاخه اي 500تومان در كل 10000تومان براي اين دو قلم جنس پياده شدم اين براي بيكاري از خودم خاطره يك شب بدبختیمو براتون تعريف كردم كه عدالت همجا وجود دارد اجازه ندهيد كسي چترو روي شما باز كند وگرنه مثل من بدبخت ميشويد خيلي ممنونم از اين كه يك روز از خاطرات منو خونديد اين خاطره مال دوشنبه همين هفته است موفقو پيروز باشيد به اميد ديدار همگي شما دوستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:29 توسط مهران ده نمکی |
|
|
با سلام خدمت تمامي دوستانم امروز كه دارم اين مطالبو براتون مينويسم مدتي است كه پشت سر هم به سر صحنه اخراجي هاي 2 ميروم با ادمايي اشنا شدم كه اين كارا خيلي دوست دارن با ادمايي اشنا شدم كه كه براي من اشنا بودن وحالا رفاقتمون كامل شد ادمايي رو كه ديدم با انها رفتو امد كردم كه با دلو جان براي اخراجي ها كار ميكنن ادمايي رو ديدم كه مثل خودم تو جنگ نبودن ولي اين كارو با جانو دل ياري ميدهن سر صحنه هايي بودم كه مو به تنم سيخ شد اين بار اخراجي ها با نگاهي كامل به سينما خواهد امد سينمايي كه اين قشر از ادما را فراموش كرده بود سينمايي كه داشت كم كم به هاليودي تبديل ميشد وملي گرايي خود را فراموش ميكرد كارهايي را ديدم كه در سينماي ما براي اولين بار انجام ميشود دوربين ديجيتال و تدوين همزامن فيلم استفاده از جلوه هاي ويژه كامپيوتري كه تك است استفاده از بهترين ها براي اين كار اميد به ان روز دارم كه با ديدن اين فيلم يك بار ديگر با هم بخنديم وگريه كنيم امروز جمعه با اقاي تاجيك سازنده يار دبستاني سر اين كار اشنا شدم او نيز به نوبع خود از اخراجي ها تشكر كرد خيلي از ادما سراين كار حاضر شدن براي بازديد از جمله وزير فرهنگ وارشاد اقاي حاتمي كيا و تمامي بزرگان كرج و خيلي هاي ديگر سر اين كار مهم امدن واز نزديك با اين كار اشنايي پيدا كردن حالا كمي از اين كار باقي مانده تا جلوي دوربين برود خدا بخواهد اميد وارم از نظر خودم تا اخر هفته ديگرتمام بشود به دليل اين كه همزمان در حال تدوين نيز ميباشد كار خوبي وبا ارزشي براي ما ايراني ها به حساب خواهد امد اين كار فوق العاده حرفه اي بوده اميد وارم كه بتواند دوباره ما همه را در سينماها يك رنگ كند ويكي كند........ موفقو پيروز وپاينده باشيد به اميد ديدار همگي شما دوستان |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:0 توسط مهران ده نمکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوند به دست های پاک نگاه میکند نه به دست های پر
عمر کم است مثل شمع شایدیک روز یکی فوتمون کند شایدم تموم بشیم پس بیایید به هم دروغ نگوییم با دروغ به هیچ کجا نمیرسیم |
| پیوندهای روزانه |
|
خاطرات سرزمین وحی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|